گرفت.
.به خودت نگیر مرضیه
کسی با تو نبود.
![]() |
> |
دوشنبه هفدهم بهمن 1390
به نام خدا ی خاص خودم ،حالا هر چه که میخواهد باشد .
دلم خواست بیایم اینجا و چیزی بنویسم .آمدم و مینویسم .دلم میخواهد چیزی بگویم که می آید . من نه همه کتاب های خوب را میشناسم و نه نقد میدانم چیست خیلی و نه توی دنیای ادبیات بال میزنم .اما نوشته هایم را اکثرا دوست دارم .و میدانم چیزکی بارم است .وقتی کتابی یا وبلاگی بعد از ماها و شاید سالها میخوانم تکانم میدهد .گلویم چیزی زیاد دارد و یا کم .و چشمم گاهی میسوزد .و جای خالی چیزی را حس میکنم که از دنیایم دور است چند وقتی .یا شاید همیشه دور بوده و میخواهم همیشه از دور ببینمش .خنده ام میگیرد .میخواستم بنویسم جوانتر که بودم ! نیامد در ذهنم بگویم کوچکتر که بودم .درد دارد این نگاه ..میگفتم جوان تر که بودم .کم سن تر .دختر دبیرستانی .وبلاگ که میخواندم یکریز میرفتم جلو ..پنجره ها ی باز .تند تند ونمیدانستم باید باهاشان چه کار کنم .این همه متن هایی که میدانم زیر و رویم میکنند و یا لااقل تکانکی را حتما با خود همراه دارند .نمیدانستم باید در کدامشان فرو بروم .فکر میکردم تا ابد میخوانمشان ولی اینطور نمیشد .نشد ..فردا و شاید فردا درگیر دنیای مبهم خودم بودم .درگیر رویاهایم که میترسیدم برایشان و عاقبت فرو ریخت انگار باهم روی سرم .امشب با حال نه چندان جالبم پی حال خرابیم بودم .به نوعی دنبال کردن سناریوی 5 سال و چند ماهه ام .که وصل شدم به وبلاگ و کتاب های دوستداشتنی و متن و شعرها نه خیلی زیاد نه آنقدر که سیستم هنگ بکند و تاب نیاورد این همه حرف را یکجا .اما خب همین چند خط که با این حوصله و احوالاتم خواندم هواییم کرد .که بدانم نه خیلی اما کمی میفهمم و دلم میخواهد من نیز گاهی بنویسم .همیشه دلم میخواست توی صورت همه ی نویسنده ها ،آدمها بگویم .کاش میشد ادمها کتابهایشان را زندگی کنند .ولی حالاکه گفتمش ترس برم داشت .انگار آدمها دیگر توی کتابهایشان انسانیت را داد نمیزنند .بیچاره ها دارند زدنگیشان را میکنند توی کتابها .حالا دیگر عادی شده کسی بگوید عاشق شده شعر بگوید قصه بنویسد و شب کنار کس دیگری بخوابد و اینقدر شعرهای بهتری به سرش بزند که یهو بهترین نویسنده شود بهترین شاعر بهترین عاشق .حالا دیگر هر که زبان باز است هر که قشنگتر عاشق است و زیبا مینویسد بیشتر اذیت میکند وبیشتر میسوزاند .دلم میخواهد خودم همه همه ی آدما کمی انسان باشند و به حرفهای قشنگشان بیاییند .دلم میخواهد وقتی کسی داستانش شعرش حرفش روح را میچلاند پهن میکند و میگذارد روی بند رخت مثل ملافه ای سفید تا آسوده خاظر باد بخورد خودش هم خوب باشد کمی .همین .دلم میگیرد وقتی کسی قشنگ مینوسد دروغ بگوید .مردی که نوشته اش یک جمله از حرفهاش ،نوشته هاش سنجاق میخورد به زندگی ات جای دستهای همسرش دستهای غریبه ی تازه ای را به نام عشقی آزاد بو بکشد .و یا بدش نیاید بتواند بی آنکه کسی بفهمد زل بزند به یقه ی باز دوست همسرش. یا زنی که در شعرهاش صدای زنانگی و مادرانگی محض می آید کاری کند که نباید ... دلم میگیرد .از همه ی این ترسها .از خودم که شاید به هیچ چیزم نمی آیم .نمیدانم .نمیدانم .من باور نمیکنم که نوشته ها چیزهای بیخودی است که واقعیت ندارد .فکر که میکنم میبینم تمام راه را انکار کرده ام.تمام زندگی را.یاد نوشته ی فریبا وفی میافتم .که از مردی میگفت که با قطعیت از کسی چیزی میدید برای همیشه حکم میبرید برایش (حالم بد میشود.چقدر ترسیدم از خواندنش و قتی که فهمیدم خودش هم دارد کم کم حرفهای شوهرش را ..)..یاد چیزهای دیگر هم میافتم ..یاد دوستهایم که همیشه میگویند تو ماله کش مردمی .کارت ماله کشی است ..همیشه گفته ام نه شاید اینبار ..گفته ام نه شاید دلیل داشته ..گفته ام نه ،شدنی است ..گفته ام میشود جور دیگری بود ..گفته ام نه واقعیت میتواند با رویا یکی شود ..نه نه نه .نمیدانم میخواستم همین ها را بنویسم یا نه .خلاصه باید بگویم بین سطح و عمق در رفت و آمدم گاهی جزر میشوم گاهی مد..نمیدانم کسی دستی دراز میکند..نمیدانم قرار است ساحلی باشد ..نمیدانم میبینم ..میمانم .. نمیدانم تا کی .نمیدانم تا کجا ... #راستی چند وقتی است بیشتر از هر وقت وسایلم را جا میگذارم .چیزی غیر معمول .بیشتر از چند بار در روز .منظور از این وسایل غیر از تکه های روح و خاطره و هزار کوفت و زهر مار دیگرم است.# جمعه سی ام دی 1390
هرچند که آخرش نوشتمت اما احساس کردم همیشه این اول باید باشی.با تو بودم خدا.
"فکر کردم سالها گذاشته است .فکر کردم خیلی مرد بوده ام خیلی زن تر از هر وقت .فکر کردم که چقدر این سالها را طاقت آورده ام و به دوش کشیده ام خود را ذره ذره و وا نداده ام .فکر کردم چطور این همه سال از خودم بیرون نزدم.سیگاری روشن نکردم .چطور مادرم آه نکشید ..سر تکان نداد . فرار نکرد.چطور بیشتر از هر وقتی سالها را عمر کرد ه ام . چطور تو ی این همه وقت موهایم سفید نشد. و همچنان مصمم به سیاهی بی حدش ادامه داد.از روح من بعید بود.از تنم .دستهایم چطور چنگ نزد.چطور این ذهن ماه ها و ماه ها قناعت کرد که تنها فکر کند فکر کند.فکر کند .چطور به انگشتانم وصل نشد و از آنجا به پاهایم و روحم را نتوانست همراه کند و قلب را به سینه ام دوخت.مثل مادرم که برای اطمینان چند دور کوک میزند که مبادا روزنه ای باشد .تا راه نیفتد .تا در نزند.تا صدایش نکند.چطور این درد که مثل ناخن های شکننده و کج و معوجم ریز ریز رشد میکند و و هرقدر هم که بگیریش فردا آرام مبینی با قدرت نداشته اش ریشه کرده و بزرگ شده، نچسبید به پاهایم تا راهشان را کج کند.چطور این هم روز با من سوار دوچرخه ی کنار دیوار نشد تا کوچه ای قدیمی را گز کند .چطور این همه سال تو ی صفحه ها دنبالش نگشته ام .پی اش نبوده ام.جایی نبوده ام .حتما انگشتانم سالها را در هم گره خورده اند.چطور این حس های منحصر به فرد را( من هیچ وقت نمیشناختمشان به کلمه ,و اسم ،و شبیه دوست داشتنی مبهمند انگار ) که از پس سالیان تازه فهمیدمشان ومثل چیزی غریب کشف شده اند، تهنشین ماندند و وقتی که خواب بودم یواش بالا نیامدند و دسته گل به اب نداده اند؟ آخ آخ آخ بانو بانو بانو میدانم که باور نمیکنی سرت بالا بیاور خبر از هیچ ماه و سالی نیست تو تنها کمتر از یک هفته را زندگی کردی ... کمتر از یک هفته ."
|