تبليغاتX
ماهی سیاه کوچولو

 

 

ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

منوی اصلی

  صفحه اول
  پست الکترونیک
  آرشیو

آرشیو

  مهر 1388
  بهمن 1387
  دی 1387
  شهریور 1387
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386
  بهمن 1386
  دی 1386
  آبان 1386
  مهر 1386
  شهریور 1386
  مرداد 1386
  تیر 1386
  خرداد 1386
  اردیبهشت 1386
  فروردین 1386
  اسفند 1385
  بهمن 1385
  دی 1385
  آذر 1385
  آبان 1385
  مهر 1385
  شهریور 1385
  مرداد 1385
  تیر 1385
  خرداد 1385
  اردیبهشت 1385
  فروردین 1385
  اسفند 1384
  بهمن 1384
  دی 1384
  آذر 1384
  آبان 1384
  مهر 1384
  شهریور 1384
  مرداد 1384
  تیر 1384
  خرداد 1384
  اردیبهشت 1384
  فروردین 1384
  اسفند 1383

لینکدونی

  هیئت دوچرخه سواری لاهیجان
زمزمه های دل پرپر
قلب پر از غم
واران
نقاش خيابان بيست و سوم
شیر و شکر
لحظه
دختر اردیبهشتی
غزل واره مرگ
میبوسدت پرنده شوی پر درآوری!(حدیث لرز غلامی)
اینجا لاهیجان ( صدای اصالت)
ساقی مجنون
شبهای لاهیجان
بوتیمار
نگاه نو
رفندهای کامپیوتر
خورشید بی حجاب

POWERED BY
BLOGFA.COM

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388

هیچ

به نام ...آخ که چقدر فراموشت کرده ام

میخوام اول تمرکز کنم که کجام ..

خب درسته... آملم روی صندلی نشستم و گودی کمرم اذیتم میکنه و گشنمه و حالم بهم میخوره که وقتی تایپ میکنم ۱۰ ثانیه بعد کلمه ها میاد رو صفحه

 به همه چی دور و نزدیکم .در یک قدمی خیلی چیزا هستم خیلی از خواسته های روح و  جسمم اما وقتی دستم رو دراز میکنم سمتشون یا فقط گاهی بهشون فکر میکنم احساس میکنم همین خواستن دورترشون میبره خیلی دورتر اینقدر دور که دیگه غیر ممکن میشن .محال.

چقدر بده که حتی به چیزای تو  وجودم نمیشه گفت درگیری

چقدر بده که نمینویسم چقدر بده که نه غمگین میشم زیاد نه خیلی  شاد.از حس های پر رنگ و قوی خبری نیست .بی تفاوتی، خو کردن به لحظه هایی که داری شاید به ظاهر همه چیو واست راحت کرده اما از درون متلاشی شدی .چون روح نداری .روح نداری .

اینه حال و روز من .اینقدر شجاعت ندارم که رو آرزوهام تمرکز کنم بنویسمشون.آرزویی مونده ؟ از اون ذهن که مثل یه ماهی کوچیک با یه موج به هر طرف کشیده میشد با ذوق چی مونده ؟

یه جسم نیمه کاره مونده که خودش رو با دویدن های زیاد خستگی زیاد تو کلاسای هندبال و بسکت ارضا میکنه .تو فکر میکنی ارضا میشه ؟

تو فکر میکنی با هزار بار خم شدن برای برداشتن موهای زیاد روی  کف سرامیک از بین بردن هر لکه ای که روی میز کهنه ی چوبی دست دوم خونه دانشجو ییته ،با جفت کردن هر دمپایی که دیدی ،شستن سقف حموم ،بیشتر از هر کسی دویدن ،تنها زیر حلقه بودن واسه دفاع ،بیشتر از هرکسی تمرین کردن بیشتر از هر کسی توپ آوردن  بیشتر از هر کسی خسته شدن بیشتر از هرکسی له شدن ،میتونی روح نحیفتو که کف تنت بی جون افتاده فراموش کنی ؟

مرضیه با توام فراموش میکنی ؟

سه شنبه هشتم بهمن 1387

من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت ..برون فکنده ز گلشن به جرم چهره ی زردم

به نام خدای آبی سفید قرمز

میخوام واسه یه لحظه هم که شده دو تا  دستام رو بزارم رو گونه هام و ببینم کجام؟

چند بار دستام رو میکشم رو صورتم نفس میکشم ..هوای وامونده ی این روزها رو میدم بیرون و یه چیزایی دستم میاد ..

کم کم دارم laod میشم...

چرا ؟

چرا من نباید  گاهی مثل همه ی آدما زندگیم رو روال طبیعی پیش بره

من حواسم  نیست زیادکه  چی بهم میگذره  اما انگار زندگی و صاحبش که ته رحمتن باید حواسشون باشه که چند سال زیادی هستش که امورات من بی هوا میگذره ...به بدترین نحو

چرا میون این همه آدم منم که نمیتونم 4 ترم مثل همه اینترنتی انتخاب کنم مثل بچه ی ادم بشینم تو خونم  هان ؟

چرا من همیشه به خاطر اشتباه امور مالی و امور آموزش و یا هر کوفت زهر ماری تعلیق مالی میخورم و باید 5 ساعت بکوبونم بیام تواین خراب شده که اسمش آمله ؟

چرا من تو این مدتی که دوچرخه سواری میکنم 1 ماه بی دغدغه نداشتم که بی خیال همه چی پا بزنم و پا بزنم ؟

 چرا  ؟ هیچوقت نشد  بدون  حاشیه و حرف و حدیث دوستان و مسئولا برم مسابقه؟

چرا نشد مثل  همه وقت تمرین حداقل یه ماه داشته باشم .

زارت قبول شدم آمل

همه مسابقات از دم تو امتحانها و کلاسها .

یه بارم که تو تابستون بود .اینقدر شیک :  عمل کردم ..دندونم شکست حالا هم که چیزی به اسم زانو در واقع ندارم  (نرمی غضروف)   چون کارایی زانوی من واسه من خلاصه شده تو دویدن پا زدن .

چرا همه اشتباه داوریا مال منه ؟

چرا وقتی من مقام میارم جایی کسی عین خیالشم نیست و هیچی بهم تعلق نمیگیره ؟

چرا تو همایش تقدیر ورزشکارا همه اسم منو یادشون میره که سوم شدم ؟

چرا  وقتی من زبون میریزم که امکانات بهمون تعلق بگیره  چرخی که میفرستن سایز من نیست و به خاطر اینکه من دورم از ورزش و  از  شهرم به خاطر دانشگاه میره واسه کسه دیگه ؟

چرا فقط منم که دارم قسط چرخ میدم هر ماه .

چرا فقط منم که کسی رو ندارم که حداقل حقم رو بگیره تو دستگاه ورزش حتی تو شهرمون ؟

چرا همه تبعیضا همه حرص خوردنا مال منه ؟

چرا هر ماه یه خبر زیر آب زدن به دستم میرسه ؟

چرا درسی که میفتم 4 ترم دیگه ارائه میشه ؟

چرا فقط پروژه به من نمیرسه ؟

 

چرا من چرا من چرا من

به خدا اینا همه با هم مال  منه .

خیلی بیشتره خیلی بیشتر

نمیدونم چرا من با این همه مصیبت باید فکم باز باشه و مدام ملت رو بخندونم ؟

چرا من واسه هر کی مایه گذاشتم تو زرد از آب در اومد .

چر ا  و قتی من واسه برنده شدنه دوستم گریه میکنم اون داره دعا میکنه که واسه فلان مراسم اسم من رد نشه ؟

چراهمه ی کارام دقیقه 90 میفته ؟ با هزار تا ضرر و بدبختی

چرا همه کارام یه جوری میشه که خرجش سوبل  در آد؟

 

تنم داره خورد میشه .

دیگه چقدر به رو نیارم .

دیگه چقدر

بابا همه وجودم پخش و پلاست .دلم لک زده مثل یه انسان نه یه حیوون یه خر  یه  الاغ  آروم بخوابم بی دغدغه

چقدر لاف روحیه بزنم تو بگو ؟

 

 

چهارشنبه چهارم دی 1387

بنام خدایی که نمازامو نمیخواد

دیگه باید نوشت ..

سلام میدونی من کجام ؟

تو یه دنیایی که مادرم قبل از اینکه اتوبوسی که من توشم حرت کنه تند تند میره نون تازه میخره از روبه روی ترمینال و اتوبوسو نگه میداره و بهم میرسونه اونو و اینقدر گوشه ی خیابون میمونه تا اخرین لحظه که اتوبوس نقطه بشه و همیشه دست تکون میده و همیشه حتی برای هزارمین بارمم باشه که میرم تو خراب شده ای که درس میخونم میبینم مادرمو با اون صورت اصیل اشک میریزم ..

تو دنیایی که یه پسر بچه بهم میگه فال میخوای و من میگم واسم یه فال خودت برادر و بهم بده و بهش میگم نه قبول نیست بسم الله بگو و چقدر دور بودم از اون خدا  بعد دو باره بر می داره و چشمای نافذ و نحیفشو میبنده و اون ذکر و میگه و میده دستم اون برگرو .

تو دنیایی که وقتی دارم تو وبلاگا میگردم یه پسر درشت هیکلی که چهره ی مهربونی داره میاد از پشت سیستم مسول کافی نت دانشگاه کنارم و تو adrees bar مینویسه sseeveenn.و میگه سایت جالبیه اینم برید و من تقریبا شوک میشم و وقتی داره میره میگه صفح هاتو یه جا save کن واسه ما .و من مطیعانه وب سایت بزرگمهر حسن پور رو واسش save میکنم .

تو دنیایی که یه مردی شب تو سرما نشسته رو پله های یه مجتمع و با هر کلمه ای که میگه بخار درد و سرما از دهنش میاد بیرون .کتاب جدیدم اثر خودمه !خشکم میزنه .شاعره یه مرد با موهای سفید .داره کتاباشو میفروشه ..نمیفهمم چی شد ..تو اوج بی پولی ۳۰۰۰ تومن در میارم  و میخرم کتابو میگه واستا برات امضا کنم .تو راه شهر کتاب بودم ! منصرف میشم و با پول کمی که واسم مونده میرم شهرم و گنگم و منگم.

تو دنیایی که یه پسر تو روزی که به دوستم پیشنهاد دوستی میده شبش میگه با دوستات بیا خونمون خوش میگذره !

تو دنیایی که نرمی غضروف زانوت میتونه حس زندگیو ازت بگیره ..دویدنتو دوچرخه سواریتو ..

تو دنیایی که شب یلداش مست نکردی اما داغ شدی .

تو دنیایی که اومدی اینجا تا همه لحظه هایی که تو روحت اثر گذاشته بنویسی اما یهو میبینی تو این لحظه وسط حرفات دیگه هیچی تو سرت نیست ..هیچی خالیه ..ای خدا این همه روز این همه شب .نمیدونم چه مرگم شده .فکرم تا ۲ روز قبل تر نمیره .اومده بودم واسه تحقیقم سرچ کنم .۲ ساعت نشستم و تو وبایی گشتم که دور م کننو

خدایا من چی میخواستم بگم ؟

چه دنیای کوچیکی داشتم .با یه مقنعه ی سفید یه صورت سیاه .دغدغه ی فکرم این بود که این گل قرمزه که گوشه ی مقنعم زدم از مال بچه های دیگه قشنگتر و قرمز تر هست یا نه .

ذهنم جلبک گرفته

بهتره فرار کنم از اینجا تا گند نزدم .از این کافی نت .از این دانشگاه از این شهر از این ..

رفتم

خداحافظ

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

ما فکر میکنیم غصه های بزرگی داریم ..ما تنها فکر میکنیم

به نام خدای آدمهای سفید..

همه چی با یه فضای سبز و بعدش یه بوی بد شروع میشه

خانه ی سالمندان لاهیجان!

چهره های خندون میان سراغت بهت میگن خوش اومدی.

یه آقای پیری نشسته جلو در..یه آقای پیری...

میگن کفشت رو باید بکنی یه دمپایی گنده میپوشم میرم تو ..

دخترای جوونی میام دورم حرف میزنن میخوان شوکه نشم ..میخوان یکم حضمشو واسم آسونتر کنن.

همیشه خوب نقش بازی میکنم .میخندم.اسم همه ی کسایی که اونجا هستن زود یاد میگیرم .یکی یکی میرم تو اتاقا ..

این اتاق خودشون میرن دستشویی!

نگاشون میکنم .یکی میگه ماه رمضونم تموم شده ؟میگم اره .میگم وسطاشیم.میگه پس این همه بی خود روزه گرفتیم ؟ تو  دستاش تسبیحه ..یکی بی حال خوابیده بی حرف ..یکی میخنده ..خودم رو خوشحال و راضی نشون میدوم.میگم چقدر قشنگه منظره ی پنجره ..اتاق آقایون ..با مهربونی و احترام سلام میگن...

اینجا اتاق لگنی هاست!

بوی بدی میده اتاق حتی یه هواکش نداره .اه و اوه نمیگم خیلی طبیعی میرم تو ..این اتاق وضع بدیه ..خیلی هاشون حرف نمیزنن کر و لال..سکته کردن خیلی ها ..

به پرستار مهربون میگم این داره گریه میکنه ؟ گفت خنده و گریه هاش مثل همه ...فرقی نمیکنه.فرقی نمیکنه!

یکی نشسته بود سر تخت برام میرقصید..از گوش ه ی خیابون پیداش کرده بودن

یه خانومی یه گوشه دراز کشیده موهاش مثل برفه بهش میگم شبیه مادربزرگمید .میگه شادی ؟

بلندتر تکرار میکنم نمیشنو ه خوب ..بهش لبخند میزنم و میرم ...

آهنگ شاد گیلکی میزارن ..ازشون میخوام که برقصن ..باورم نمیشه از درون خالیم ..میرقصم .میرقصن ..آروم ..وضع روحیه همشون خرابه ..توهم .الزایمر .فسردگی ...

اما کم نمیارم ..صفورا خانوم برقص.. دندوناش از دهنش اومده بیرون بغلم میکنه میرقصه ..

آقا ضیا بیا.. یه پیرمرده که بیژامشو کرده تو شلوارش ..میاد و میرقصه ..

اینجا همه محرم هستن ..همه دوستن ....

یکی همش میخنده لاک صورتی زده .پرستار میگفت لاک دوست دارن ..یکی بود اشرف .خدای من ۴۷ سال داشت .خیلی قیافش با معنی بود.چشمای عسلی.حالا که فکر میکنم یاد ژولیت بینوش و بازیگر  جوونفیلم قرمز میندازه منو که اسمشو نمیدونم .  .حالت افسرده داره همیشه .مثل اینکه یکی رو دوست داشت اما اون ولش کرد و رفته اونم اینطوری شده ..بدتر شده .لاغره

..خانوم روانشناس میگه .باباش اومده هواییش کرده .یه بار دم در گرفتیمش .

میرم کنارش میگم..تورو خدا کارات رو خودت انجام بده .تو که جوونی .اگه خوب باشی میری یه روزی از اینجا .میگه هیشکی نمیاد پیشم .بعدش به خودم میام بهش میگم .اون بیرون هیچ خبری نیست آدما بی معرفتن .اینجا همه مهربونن .نیستن ؟

گفت اینجا نمیشه موند باید رفت .میگم کجا؟ میگه هر جا فقط رفت...

یه خانومی بود که از قبل بهم گفته بودم مراقب باشم... همجنساشو دوست داره یکم همین .!

بمیرم براش یواشکی اومد و شونم رو بوسید ...

یه اتاق دیگه هم بود ..خانوم هاش آروم اونجا بودن و نیومدن برقصن..اما باهام حرف زدن ...

واسه تک تکشون بمیرم ..

وای یه آقایی بود معلوم بود از نظر روانی مشکلی نداره .گفتن یه زن جوون داشت .طلاق گرفت ازش.گاهی با بچه هاش میاد پیشش.میگن خیلی زنش رو دوست داشت ...بمیرم براش ..میگن عصابانی که بشه نمیفهمه چه فحشی داره میده جلو خانوما همینجور فحش میدن ..

خدمه ای کمی اونجان ..از همه چی میپرسم .از نظر امکانات یه چیزی تو مایه های زیر صفرن .

بیشتر با کمک مردم رو پاست .نمک گیر شدم .میخوام برم پیششون .همیشه .میخوام برم آرایششون کنم دلشون وا بشه .به اشرف گفتم لاک چه رنگی دوست داری .رنگ لاک خودم رو نشون داد ...میبرم براش .

لباس ها شون کاش تازه و نو بود ...

یکی بهم گفت شوهر داری؟ گفتم نه .گفت خدا کنه یه شوهر خوب گیرت بیاد مثل خودت خوب ...دستام و گرفته بود ..بمیرم ..من بمیرم ..چند دقیقه بعد باز ازم پرسید که شوهر داری ؟ و دوباره دعام کرد..

با خدمه ها حرف زدم ..واقعا تحمل میخواد ..حقوق کم ..فضای بد ..

عکس مدیرا و مسئولا رو زده بودن به دیوار ..حالم از همشون بهم خورد .از اون خامنه ای از اون قربانی که عکسشون اونجا بود..داشتن لبخند میزدن..

معلومه که باید لبخند بزنن این پدر مادرا این پروانه ها اینجا تو این وضع باشن اونا دعای شب جمعشون رو بخونن و بگن انرژی هسته ای حق مسلمه ماست .در واقع حق مزخرفه ماست !

حق مسلم !

حق مسلمه چیزی بود که من اونجا ندیدم.حق مسلم راحتیه ..شادیه یه کولر زپرتی یه لباس خوبه که من اونجا ندیدم ...

دلم میخواد بخنونمشون ...دلشون رو خوش کنم .از محیطش پرسیدم ببینم میتونم با دوچرخه بیام ..اما گفتن این روستا پر ه معتاده ..جلوی دکترمون رو گرفت میگن چرا اینقدر میری میای..نمیدونم باید یه فکری کنم ..

یه چا نتونستم خودم رو نگه دارم ..اون خانوم مو برفیه بچه هاش اومده بودن پیشش ..با صدای نحیفش به دخترش گفتم بوسم کن ....

من فقط به حق مسلمی فکر میکنم که خیلی ها ندارن ...

 

 

 

شنبه نهم شهریور 1387

به نام خدایي كه بود و نخواستمش

از كجا شروع شد ؟ ازكجا؟

از كجا دختري كه دل مشغوليهاش لباس عيد خريدن و شعرهاي مرضيه حفظ كردن بود و اينکه چقدر رزهاي صورتي كه بابا لنگ دراز براي جودي خريد قشنگ و خواستني بود به حرفهاي بي معني و زمخت به دستهاي غريبه به زنجيري كه هميشه مي افتد كشيده شد ؟

وقتي وصل شدن به خدا را چيزي به پيش و پا افتادگي پاك نكردن لاكي بي رنگ از روي ناخن پا به عقب مي اندازد چه ميشود گفت ؟

آدم معنا كه نداشته باشد كارهاي بي معني ميكند ..لحظه هاي بي معني ميگذراند ..فكرهاي بي معني ميكند

وقتي اجازه ميدهي آدمها توي صورتت نگاه كنند و به تويي كه در خانه ات هميشه اصالت را زمزمه كرده اند تمام رشته هايي را كه پدر و مادرت با انسانيت و درستي در تنت تنيده اند با حرفهاي وحشيانه اشان زير پا بكشند براي تو چه ميماند ؟

و اين براي كسي كه به چين هاي دست مادربزرگ و پاكيشون اعتقاد داشت خيلي سخته خيلي

 

نميخوام تلف شم .

 

شنبه پنجم مرداد 1387

 به نام ...

صمد ميگه :تو دختر شادي نيستي .نحيفي با چشماي بي فروغ .ميخندوني ..اما دختر شادي نيستي .

امروز نميدونم بعد چند وقت تن تكيده ي بابام رو ديدم .چقدر لاغر شده بود خيلي ..ميدونستم كه چند وقته ناراحته بابت اين كم شدن وزنش .يه دروغ خيلي بزرگ ميگم .ميگم اي ول بابا چاق شدي 2 ..3 كيو فكرمي كنم ..وقتي از اتاق ميره بيرون به مامان كه داره اتاقم رو تميز ميكنه ميگم ..مامان چقدر بابا لاغر شده ..خداي من اين چيه كه رو ادماي اين خونه و اشيا اين خونه پاشيده ؟ صبح كه چشمام رو باز ميكنم ميفهمم بيدارم..ميرم زير پتو تو هواي به اين گرمي ..ميچسبم به ديوار ميخزم تو خودم و فكراي كثيفم و دنياي كثيفم .

نه قرار من با خودم اين نبود .اين نبود .تو دنات كه نشسته بودم تنها .نوشتم .من آرزوهام باورهام و مثل شكوفه ي نارنج به نخ ميكشم يه گردنبند درست ميكنم ازش كه هميشه گردنم باشه ..هميشه باهام باشم ..چقدر واسه گردن تكيدم و اون گردنبند گريه كردم .اما ميبينم كه الان منم من تو اين گرما زير پتو با فكراي كثيفم با دنياي كثيفم.

 

باید یه کاری کرد ...

سه شنبه یازدهم تیر 1387

به دنیا آمدن یک روح کوچک 1366/4/10ساعت 23:45

به نام خدای  ۶۶ به نام خدای ۸۷

۵ ساعت و یه ربع پیش تو ی تاریکی شب یه روح سفید با یه تن سیاه به دنیا اومد .

من بودم من .خیلی ریز ..خیلی سیاه ..یه دختر برای مامان و بابام و یه خواهر برای صمد و علی ..

خدای من چه ذهنی داشتم ؟ هیچی ..خالص خالص ..فکر پاک پاک ..فقط احتمالا میدونستم که باید فقط بچسبم به صدای یه  تاپ تاپ شیرین ..امن ..قلب مامانم میزد و من تو وجودم همین رو داشتم ..

کاش بتونم همیشه رد صدای تاپ تاب اون قلب رو بگیرم و بچسبم بهش و برم ...پا به پاش..

دلم گرفت ۲۱ سالگی رو دوست ندارم ....

من از خودم تنهام .میفهمی؟

کدرم ..کبود ..اما نمیتونم ..نمیخوام ...کاش یه نیرویی منو بکشونه به خودم ..خنده هام تو بقچه جا موندن ذهن رنگیم ..من بی قید کجا گم شده ؟

دلم میخواد یه حس خنک یه نیروی مقدس و محکم ..جوری که بفهمم بهم بگه ..ابری نباش بی بی آبی

بپوش امشب رخت آفتابی....

خدا کنه اون پتکای آهنی که به دوشک وصلن ..یکم سبکتر شن ..قرار بود بال داشته باشم اما نشد ..شد دو تا تیکه اهن

برام دعا کنید که یه روحیه ی انسانی. بیاد سراغم ..

برام دعا کنید یکم خودم به خودم سر بزنم ..به دنیام ..

برام دعا کنید بپرستم خونمون رو آدماش رو ..

درست یه ربع به ۱۲ شب شمع رو فوت کردم ....

امیدوارم خدا ارزوم رو شنیده باشه ...

دعا کنید

 

 

جمعه سوم خرداد 1387

هذیان

 خدا خدا..

دل من و این  تلخی بی نهایت از کجاست ؟

آب دریا سخت تلخ است آقا

...

بینوا دخترکی دیگر ...

دخترک اسمش چیست؟

                                                         دخترک به او چه میدهد ؟

دلک بی شیله پیله اش را ..........

 

                                    دسته ای از ورق های بازی و گرد بادهای طلایی ات کو ؟

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست!

                                              

                                                    داری میای نون بخر ...

                     برم

آه ایگناسیو

                                            

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

مامان

به نام خدای بغض و دردهای مامان اقاقیا ایم

من دارم پر پر میزنم ..میپاشم مثل خون توی یه جاده ی خاکی و دور

گوشیو برداشتم..سلام مرضیه کلاس داشتی نه؟تا رسیدی امل رفتی کلاس؟/..اره رفتم /.تا الان موندم خونه کسی نیومد چرخ و بیاره ؟/..مامان شب میاد پول رو اماده کن ..

مرضیه تولدم مبارک .گفتم  تولد من که امروز نیست ..گفت تولد منه ....مرضیه له شد مر د..ریخت ...یهو یه چیز اومد تو گلوم ..داشتم واقعا میمردم ..اون داشت همینطور میگفت ..کیک درست کردم اومدم تند برش دارم قبل رفتنت بهت بدم دستم سوخت اینقدر سریع رفتی که نشد بهت بدم ...بمیرم ..من دارم اینجا پشت کیبورد تو این شهر غریب میریزم ....گفتم از بس باهام خوب برخورد کردید این چند روز که.مزخرف میگفتم....نه مرضیه من باهات خوب بر خورد کردم ..اشکال نداره ..عیبی نداره تولدم  بود امروز ...باشه شب بیاد پولشو میدم ....

همه چی اومد جلو چشمم مثل یه فیلم کثیف ..دیشب از بیرون اومدم ..مثل سگ ..بدبختیها و حقارتهایدنیام رو با تنهایا هام  با خودم بردم زیر پتو ..مرضیه شام ..نمیخورم ...با سردردو اشکای درهم و ذلیلم خوابم برد ..صبح بیدار شدم ..وای ۲۱ اردیبهشت بود . من به تنها چیزی که فکر نمیکردم همین بود ..من به سردردهام ..به حقارتهام ..به ازدست دادن فکر میکردم ..به دنیای خودخواهی هام.

سریع وسایلام رو برداشتم ..مامان اومد در اتاق گفت بیداری؟..دیدم داره میره پایین مثل همیشه ..فرشته ی من داشت میرفت پایین ..اشپزخونه تا تند تند واسم لقمه بگیره ..داد زدم بدتر از یه حیوون من هیچی نمیخورم..نمیخوام....مثل همیشه گفت باشه ..مثل همیشه دیدم پلاستیکای غذا رو گذاشته دم  در ..این مربای توت فرنگیه ...نگفت واست ساندویچم گذاشته اما فهمیدم که همه چی واسم هست...گفت آژانس اومد ..اومد تا دم در ..اینقدر حیوون بودم و عجله داشتم که جرات نکرد مثل همیشه بگه که منم میام ..میخواست یه ذره احترام واسش بمونه ..وقتی تو حیاط بودم صدای صمد از پنجره اومد گفت خداحافظ....اومد دم در..با بیحالت ترین وضع بوسیدمش ..و رفتم ..و رفتم ..که بمیرم ..تو یه راه فقط به مصیبتام ..رابطم ..روحم و دنیام فکر میکردم ..واسه خودم گریه میکردم ..میخوابیدم ..رسیدم همخونهای فهمیدن که باز....

له شده بودم ..فکر نمیکردم بدتر از این وضع واسم پیش بیاد ..هیچ ربطی به خوونوادم نداشت به هیشکی غیر خود خرم ..وقتی از دانشگاه اومدم مامان زنگ زد و .....

داشتم میمردم ....باید یه کاری کنم ..وگرنه مثل دیوونه ها تا هر وقت تو این خیابونای امل راه میرم ..

زنگ زدم به دختر عمه هام گفتم ۲ بسته پشمک بگیرن اخه مامانم خیلی پشمک دوست داره ..اقاقیا هم دوست داره اما الان دیگه حتما خشکیده ..گفتم گلم بگیرن ..آژانس بره دم خونه و بده دستش .مامان حتما میگه اینو کی داده و اون بگه یه خانومی دیروز با ما هماهنگ کرد که تو این ساعت اینارو به دستتون برسونیم ...دارم میمیرم ..تو رو خدا دعا کنید دعا کنید مامان باور کنه که اینو من دیروز سفارش دادم ..که امروز برسه دستش یعنی من یادم بوده و میخواستم سوپرایزش کنم خیره سرم ..که مثلا پای تلفن فیلم بازی کردم ..میدونستم و نگفتم زودتر ...اما من بیشرف فیلمم نبود..ازتون التمس میکنم دعا کنید باور کنه .....من میمیرم وگرنه ..به خدا میمیرم ..خودمو میکشم ..

 

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

به نام خدای دامنهای کوتاه و موهای بلند

.سلام .87!

تولد آنیتا بودم ...همون چیزایی و کسایی رو پیدا کردم که میخواستم ..2 تا دختر کوچولوی سبزه وای که یکیشون چقدر شبیه منه سیاه سوخته بود خدای من .گفتم این دامن چین چینیتون رو کجا خریدین منم میخوام .میخندیدن ..2 تا شون ...وای خدا تو این تولد خیلی چیزا میتونست اذیتم کنه ..اما من خودم رو پرت کردم تو چیجین چین دامن خانوم کوچولوی نارنجی و خانوم کوچولوی قرمز ...خدای من ....شده بودم قد همون..با هم میرقصیدیم ..چقدر ذوق داشت .چقدر راحت میخندید .چقدر خوشحال بو د...شاید باورش نمیشد این خانوم الدنگ داره پا به پای یه بچه ی 10 ساله خل بازی در میاره ..خدای من عاشقشم .عاشق خندهاش..رفتیم میون ادم بزرگای همسن من ..دستای همو گرفتیم ..پریدیم..بالا پایین بالا پایین چرخیدیم ..باورش نمیشد ..بهش میگفتم حالا //جیغ میزدیم و میپریدیم و میچرخیدیم ..خدای من ..لازم بود ..خیلی بیشتر از لازم ..من دلم تنگ میشه....گفتم من بچه بودم همیشه موهام کوتاه کوتاه بود .مامان تازه آلما نی یاد گرفته بود حتما ..مدام موهای منو صمد رو آلمانی میزد ..عقده ی موی بلند رو داشتم همیشه ..دامنای چیچینیمو که گل داشت میزاشتم رو سرم میگفتم این موهای من ..چه رویاهایی داشتم مامانش گفت اینم اینجوریه ...وای خدای من .من عاشق خانوم کوچولوی نارنجی شدم ...باور کنید تولد آنیتا بودم! .

پینوشت :به لیدا گفتم دلم یه شوهر دیوونه میخواد ..احمق

و مهم تر از همه از خدا میخوام که اگه ۳۰ سال .۴۰ سال ۵۰ سال ۶۰ سال یا ۷۰ سالم شد بازم موهامو ۲ گوشی ببندم ..بازم تو مغازه ها دنبال کش موهای ۲ قولوی رنگی رنگی مثل اینی که امرروز خریدم و.  کلی سنجاق کوچولو و کیلیپس فندقی بگردم ..یعنی اگه یه بار نمیرم و پیر بشم بازم میتونم جولوی اینه بپرم بالا پایین و برقصم و با موهای ۲ گوشیم حال کنم ؟

من میمیرم اگه نشه ...دلم میخواد خدا چونم رو بگیره صورتم رو برگردونه طرفش و محکم خیلی محکم بگه میشه